توهم من
به دنبال نشانی
آرامشی غمگین
نشانی
آرامشی
نا امید و کرخت
کرختی
نا امیدی
زمزمه ای مرگبار
دشوار
وهمی ناپیدا
لرزشی بیگاه
به دنبال تصویری
نشانی
یادگاری
از تو...
دل مشغولی های روزانه
به دنبال نشانی
آرامشی غمگین
نشانی
آرامشی
نا امید و کرخت
کرختی
نا امیدی
زمزمه ای مرگبار
دشوار
وهمی ناپیدا
لرزشی بیگاه
به دنبال تصویری
نشانی
یادگاری
از تو...
داشتم به دوست داشتنی هایت فکر میکردم،
تصور کردم رنگ صورتی چقدر به قامتت می آید.
قلبم تند وتند می تپید،
نکند...،
افکارم را جمع و جور میکنم،
چیزی به رنگ صورتی آن هم زیباترینش برازنده تو بود.
دعاهایم را نذر چشمانت میکردم،
باید دوباره میخندیدی،
کاش نمیخوابیدم هرگز!
یک ساعت بعد...
تاریکی
سکوت
وحشت
و صدای زنگ تلفنی
که خبر شوم رها شدنت را به رخم کشید
باید تا صبح تو را نفس میکشیدم
کاش نمیخوابیدم هرگز...
قلبم تیر میکشد
حالا خواب چشمانت را می رباید
و دردهایم تنها میشوند
تو بی اعتنا میشوی
و نگاهت را می بندی
عشقت دیوار میشود
میان من و حقیقت
تاریکی نمیرود
تا فریاد کنم
بمان!
و زنجیرها قفل میشوند دور بودنت
من رها میشوم
و تو میشکنی
آهسته تر هم میشد فهمید
که رفتنی هستی
بر که میگردی دو خط صاف میبینی
که انتهایشان بهم وصل شده است
و هیچ میبینی
و ای کاشهایی که دیرتر از همیشه
در ذهنت نقش بسته اند......
این شمارش معکوس حمله میکند به قلبم
دیگر حرفها ابهت خود را ازدست داده اند
به ذهن هر چه می آید حقیقت دارد
باور کن شکستن حقیقت دارد
وعشق دیرگاهیست میمیرد
و دوباره نبض کوچکی از کلام زنده اش میکند
و دوباره ناامیدی آن را از بین میبرد....
سکوت را که نمی شود ساکت کرد
بودن میرود
وخستگی تا پای مرگ می آید
این هذیانها تمامی ندارند
ودرد
- این بی همه چیزـ
قصد ندارد گوشت و استخوان را رها کند
و ناگهان
عشق است که
آرام آرام
تعطیل میشود
من از تو یاد گرفتم انسانی روی زمین نیست و اگر باشد تعدادش اندک است که من ندیده ام.
از تو یاد گرفتم اعتماد تنها عنصری است که در من سریعاً شکل می گیرد و نباید اینگونه باشد که به آن اجازه دهم در من رشد کند و باعث شود آرام آرام به قله کوه صعود کنم و ناگهان از آنجا سقوط.
از تو یاد گرفتم تنها ماندن بهتر از این است که مدتها امیدوار باشی که دیگر از تنهایی درآمده ای و وقتی به پشت سرت می نگری ببینی خالی شده است از آدمها و احساسها.
من از تو آموختم اینجا آدمها به تنها چیزی که نمی اندیشند، احساسات یکدیگر، رعایت حقوق یکدیگر و احترام به حریم یکدیگر است و باور به اینکه " احتمالا این با دیگری فرق دارد" می تواند بزرگترین اشتباه محض زندگی یک نفر باشد.
و آموختم " دوستت دارم" ساده ترین جمله ای است که آدمها می توانند آسانتر و سطحی تر از هر چیز دیگری بر زبان بیاورند تا به هدفشان برسند، بدون اینکه حتی از ارزش واقعی آن باخبر باشند.
خلأ مشکوکی مغز را در برمیگیرد
و دستی
- با سرعت نور -
رگها را از حجم خون خالی میکند،
آنسوتر
ردپای توست
که دور می شود...