تبليغاتX
رد پایی از آرزوهای خورشید

رد پایی از آرزوهای خورشید

دل مشغولی های روزانه

توهم من

 

به دنبال نشانی

آرامشی غمگین

نشانی

آرامشی

نا امید و کرخت

کرختی 

 نا امیدی

زمزمه ای مرگبار

دشوار

وهمی ناپیدا

لرزشی بیگاه

به دنبال تصویری

نشانی

یادگاری

 از تو...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 20:49  توسط شمسا  | 

به " فائزه" دخترک ۱۲ ساله یکی از همکارانم که ناباورانه به رهایی رسید:

داشتم به دوست داشتنی هایت فکر میکردم،

تصور کردم رنگ صورتی چقدر به قامتت می آید.

قلبم تند وتند می تپید،

نکند...،

 افکارم را جمع و جور میکنم،

چیزی به رنگ صورتی آن هم زیباترینش برازنده تو بود.

دعاهایم را نذر چشمانت میکردم،

 باید دوباره میخندیدی،

کاش نمیخوابیدم هرگز!

یک ساعت بعد...

تاریکی

سکوت

وحشت

و صدای زنگ تلفنی

که خبر شوم رها شدنت را به رخم کشید

باید تا صبح تو را نفس میکشیدم

کاش نمیخوابیدم هرگز...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 18:25  توسط شمسا  | 

دوست داشتنی که دروغ باشد

صد هزار بار از دوست نداشتن،

زجرآورتر است...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/11ساعت 18:23  توسط شمسا  | 

به یادت که می افتم

قلبم تیر میکشد

حالا خواب چشمانت را می رباید

و دردهایم تنها میشوند

تو بی اعتنا میشوی

و نگاهت را می بندی

عشقت دیوار میشود

میان من و حقیقت

تاریکی نمیرود

تا فریاد کنم

بمان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/23ساعت 19:7  توسط شمسا  | 

زمان به نفع تو سکوت میکند

و زنجیرها قفل میشوند دور بودنت

من رها میشوم

و تو میشکنی

آهسته تر هم میشد فهمید

که رفتنی هستی

بر که میگردی دو خط صاف میبینی

که انتهایشان بهم وصل شده است

و هیچ میبینی

و ای کاشهایی که دیرتر از همیشه

در ذهنت نقش بسته اند......

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/21ساعت 16:20  توسط شمسا  | 

سکوت نزدیک است خفه ام کند

این شمارش معکوس حمله میکند به قلبم

دیگر حرفها ابهت خود را ازدست داده اند

به ذهن هر چه می آید حقیقت دارد

باور کن شکستن حقیقت دارد

وعشق دیرگاهیست میمیرد

و دوباره نبض کوچکی از کلام زنده اش میکند

  و دوباره ناامیدی آن را از بین میبرد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/11ساعت 18:58  توسط شمسا  | 

کلمات قفل شده اند در دهانم

سکوت را که نمی شود ساکت کرد

بودن میرود

وخستگی تا پای مرگ می آید

این هذیانها تمامی ندارند

ودرد

- این بی همه چیزـ

قصد ندارد گوشت و استخوان را رها کند

و ناگهان

عشق است که

آرام آرام

تعطیل میشود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 17:21  توسط شمسا  | 

تو به من آموختی، آدمها صورت دیگری ندارند، همین هستند که هستند، به من آموختی عشقهای غیرطبیعی و آتشین را نباید باور کرد و به آن تکیه نمود.

من از تو یاد گرفتم انسانی روی زمین نیست و اگر باشد تعدادش اندک است که من ندیده ام.

از تو یاد گرفتم اعتماد تنها عنصری است که در من سریعاً شکل می گیرد و نباید اینگونه باشد که به آن اجازه دهم در من رشد کند و باعث شود آرام آرام به قله کوه صعود کنم و ناگهان از آنجا سقوط.

از تو یاد گرفتم تنها ماندن بهتر از این است که مدتها امیدوار باشی که دیگر از تنهایی درآمده ای و وقتی به پشت سرت می نگری ببینی خالی شده است از آدمها و احساسها.

من از تو آموختم اینجا آدمها به تنها چیزی که نمی اندیشند، احساسات یکدیگر، رعایت حقوق یکدیگر و احترام به حریم یکدیگر است و باور به اینکه " احتمالا این با دیگری فرق دارد" می تواند بزرگترین اشتباه محض زندگی یک نفر باشد.

و آموختم " دوستت دارم" ساده ترین جمله ای است که آدمها می توانند آسانتر و سطحی تر از هر چیز دیگری بر زبان بیاورند تا به هدفشان برسند، بدون اینکه حتی از ارزش واقعی آن باخبر باشند.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/09ساعت 19:2  توسط شمسا  | 

ردپای تو

ناگهان

خلأ مشکوکی مغز را در برمیگیرد

و دستی

- با سرعت نور -

رگها را از حجم خون خالی میکند،

 آنسوتر

ردپای توست

که دور می شود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/06ساعت 14:27  توسط شمسا  | 

به زودی آغاز به مردن میکنی

 

اگر برده عادات خود شوی،

 

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

 

پابلو نرودا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/13ساعت 16:48  توسط شمسا  |